انديشه،
کردار و گفتار
نيک
ستايش
خدايی را، که
جان آفريد
زمين و زمان
و مکان آفريد
ز عمق سماوات و تاريک شب نجومی ز بهر شبان آفريد
زمين
را ز بهر صفای
زمين
خلايق به صد
رنگ و جا
آفريد
بنی
آدم برتر از
ديگران
ز بهر نيايش،
خدا آفريد
بداد
آنچه انسان
بدارد نياز پيامی
ز صلح و صفا
آفريد
چو
شب را ز روزش،
نمود او جدا
سياهی و نور
را جدا آفريد
سفارش
نمود او به
مخلوق خويش
که او خلق
خود را بجا
آفريد
چو
هر خلق او را،
نيازش به ديگر
بود
همه را ز بهر
همه، او بجا آفريد
چو
ارزش به
انسان، خدا به
بديد نياکان
ما را، بجا آن
خدا آفريد
چو
حکمت بديد، بر
تفاوت به ارض به اين
مردمان، کوه و
دريا آفريد
سپيد
و سياه و زن و
مرد را
برای بقای
شما، آن خدا
آفريد
زمين
را به اقشار
انسان بداد
حفاظت ز او
را، به ما
آفريد
چو
شب را سکوتی
پر آرامش است ز
بهر جهان، روز
روشن
خدا آفريد
بياموخت
همه آدميت ،
خدا
ز بهر زمين،
مهر والا، خدا
آفريد
ولی
در نهايت،
بداد او پيام
که نفرين
خود، بر بدان
آفريد
چو
او را بود منزلت
بر
حريم جهان نگاهش،
به اعمال ما
آفريد
ز
پهنای عرش
اهورای خويش
چه لطفهای
بسيار، به ما
آفريد
ستايش
خدای جهان
آفرين
همه هستی از
آن ما
آفريد
ز
حق پيام خدايی
خويش سپندار
شش(6) را به ما
آفريد
به
همچون پدر،
سايه بر ما
فکند
وجودی مقدس ز
ما آفريد
طلب
او نکرد آنچه
بر ما بد است
به دلهای ما،
عشق والا، خدا
آفريد
چو
انديشه از ما طلب
او نمود
به ما عقل و
برهان، بجا
آفريد
زبان
را ز بهر بيان
نکو
چو گفتاری از،
عشق و صفا
آفريد
به
کردار ما،
او توجه نمود
توان عمل از نکويی،
به ما آفريد
فرستادمان،
مهر مزدای
خويش
پيامبر، چو
زرتشت به ما
آفريد
چه
زيباست، آنچه
بر ما سرود و
ستود به
ما عشق و لطف و
صفا آفريد (عبدالرضا
حيدری)
*
*
*
منم
هفت آسمان عرش
اعلی
منم تنها
نسيم دشت و
صحرا
منم
رنگين کمان
آسمانها
منم افسونگر
و خلاق دنيا
منم
روح دميده بر
تن تو
منم آنکه
نهاد، جان در
تن تو
منم
حاکم ز بهر
شادی تو
منم آگاه به
عمق غفلت تو
منم
مولای حق بر
آنچه بينی
منم آن نور
روشن در سر تو
منم
مزدای يکتای
جهانی اهورا
نام من باشد،
تو دانی
مرا
انديشه ها،
بسيار کردم تو را
انسان، ز خود
بر پا کردم
همه
عالم برای تو
نمودم
تو را
از ديگران
بهتر سرودم
منم
آنکه تو را
دادت وجودی به
غير از من،
نبودی و نبودی
به
يکباره، تو
طغيان برگزيدی
همه آنچه
بيافردم،
زدودی
قيام
تو، نباشد جنگ
با من
بسوزانی تو
بر خود جامه و
تن
جهانی
را که اکنون
ميکشانی بدادم
آن، برای
مهربانی
به
تا کی ميکشی،
خود را در اين
بوم
به تا کی می
ستايی زيور
شوم
نکش،
آتش مزن،
مغرور انسان
نهال لطف و
رحمت را ز
ايوان
اهورا
را نباشد، رمز
و رازی اهورا
را نباشد، از
وجود تو نيازی (
عبدالرضا
حيدری)