|
وزين سردرگمی
ما را رها کن و اين ملت
ز درد خود رها کن
بکش منرا،
بگير جانم، رها
کن ميهنم را بريز می
بر مزارم، فاسدم
من بسوزانم
خدا را، جرمم اينست رهايم کن
ازين دين ستم زاد نه اين دين
عرب هست لايق ما بکن بر ميهنت
ايران نگاهی چنين باشد
ز ما آن دين سالار رها بايد
کنم من دودمانم اميد پارسيان
ايران زمين است و دينش را
همانجا پايگاه
است منم غرنده
شير اصفهانان که شد جانم
اسير اين سياهی ندای ظلمت
ظلم عرب را دور
برريز به جای دين
تو، ظلمت به پا
شد تو را حاميست
اهورای منوّر رها سازيم
وطن را با دل و جان ز عشق نور
او، خود را فداييم بدان، فرياد
ما عشقی خداييست برو تو در
بيابان و صفا کن تو را اشتر
سواری در بيابان سرود ميهنی
آزاد سراييم،
دوباره ميهنی
آزاد بپاييم همه ملت،
به شادی باز آييم ز روز رفتن
ظلم و سياهی بگرديم
عاشق و خوب و مطهّر فناکن ظلمت
و ظالم پرستی نور ده ،
گرما بياور، شادی
افکن سوزمان
کن آل تازی مزور پايدار
گردان تو ايران
ميهنت را سجده در
درگاه او اکنون
نشستيم ما چه بوديم
و چرا اينگونه
گشتيم ما که بوديم
و چه کرديم و چه
گشتيم آن عرب،
آن شيخ، ملا، آن
امام کذب و اوهام تازيانه
بر تن ايران زد
و سوزاند وطن را تازيانه
بر گرفت، تازی
صفت، آن مرد عريان او که بی
احساس به مردم
آمد و مردم ستيزيد او که يزدان
وطن بر خاک ماليد او که زن
را برده مردان
ميديد او که الله
عرب را، جای مزدايش
گزينيد با صفات
کور و نادان عرب
تعويض گرديد آنقدر کشت
و بسوزاند که خدا
شرمسار گرديد مرد را بر
چوبه دار جايی
گرديد تو ای مظلوم
کش و ظالم پرستان ولی شيطان
برايت پاسبان
است به تا کی
اينقدر ظالم پرستی دروغ تو
برون شد، چونکه
تو شيطان ستايی خدايی را
تو بر مسخر گرفتی ولی خنزير
صفت هستی، گواهی پيام دولتت،
سنگ است بر ما خود بکشتيم،
مردم بسوزانديم
و آتش برفکنديم خود فقط
بايد رهانيم مسلک
و کيش ز اين ننگ
بزرگ صدها فرياد ز اين مردم
ستيزی عبرتم باد سروده شده
از: عبدالرضا حيدری |
خداوندا
به ما قدرت عطا
کن بس است ملا،
بيا اکنون حيا
کن سرم بر دار
باد از بهر ايران محارب با
خدايم، مفسدم
من؟ اگر روح
خدا و دينش اينست منم ايرانيم،
انسان آزاد خدايم،
ايزد است، دينم
اهورا تو ای زرتشت
ايرانی کجايی چو نيکی
گفتن و کردار و
پندار بس است ظلم
عرب بر خاندانم سخن از مرد
آزاده چنين است عرب را در
بيابان جايگاه
است چه منرا
به ملخهای بيابان منم ايرانی
مستی و شادی تو ای دختر،
تو ای زنده بگور
فرياد برانگيز بخيز ای
داريوش، زرتشت
فدا شد تو ای ايرانه
مرد، شير زن، تو
مادر بپا خيزيد
شما مردان ايران اهورا حاميست،
يزدان پناهيم اگر دين
خدا، دين رهاييست تو ای ملا
به دينت قسمت،
ما را رها کن لياقت بر
تو نيست اين خاک
ايران چو از چنگال
تو، خود را رهاييم ز ايران
ميهنی آباد سازيم بنوشيم
می، برقصيم ما
ز شادی رها گرديم
از ظلم و نجاست اهورا،
گرکه هستی و توهستی اهورا،
ای تو آتش، ای تو
خورشيد تنومند آتش خشمت
به ملايان بيفزون جاودان
گردان اهورا،
ملتت را ما که مزدای
اهورا می پرستيم ما که بوديم
و کنون اينگونه
هستيم ما کجا بوديم،
کنون اينجا نشستيم آمد آن اهريمن
ايران ستيز، آن
دزد جلاد کشت و غارت
کرد همه اموال
ملت را به يکجا آمد آن تازی
صفت، مرد بيابان او که روزی
جای خود در ماه
ميديد او کلامش
را يد الله ميديد او که فرياد
محمد و عدالت از
علی زد او که امت
را ز ملت برترش
ديد او که تاريخ
هزاران را به يکبار او که نامش
نيز، روح خدا بود زن به زانو
کرد و سنگ افکند
به سويش تو ای اهريمن
جلاد و خونخوار تو را الله
ميگفتی گمان است که هستی
و که هستی و که هستی تو گفتی
که خدا همراه داری شياطين
در کنيزی بر گرفتی
تو خنزير
را نجس دادی نشانه خمينی نام
تو ننگ است بر ما وای بر ما
که چه بوديم و چه
گشتيم آنچه آورديم
ما، خود برسر خويش چه کرديم
وايی، لعنت به
ما باد خودم کردم
که لعنت بر خودم
باد |