جامِِ
من کو، جامِ
من کو؟ چون
مرا مِی لازم
است
مِی
بريزيد، که
ديوانه شدم من ازين
حکم، پريشانه
شدم
کودکم،
کشتند وُ قلبم
شد سياه دردِ
اين کودک، مرا
کرده تباه
با
جوين وُ زجر،
نمودم او جوان شيخ مکار،
او گرفت جانش
زِ ما
بکشيدم،
بروم نزدِ جگر
گوشه خويش طاقتم
نيست اسارت در
کيش
وایِ
بر ما که سکوت
بُگزيده ايم شرم بر
ما که چه زود
ترسيده ايم
ساقيا
بشتاب، مرا
مِی لازم است دردِ
خانمان سوزِ
ما را مرهمی
نِی لازم است
عبدالرضا
حيدری