اين درد
من است، همه بدانيد
خمينی، نام
تو ننگ است بر ما پيام
دولتت، سنگ است
بر ما
بيا انديشه
کن، گر قادر هستی! رها
کن ملتی از بت پرستی
خدا
را مونسم بود تا
به امروز ولی، بشکستی
عشقش را به يک روز
هرچه ميخواهی
بنامی نام خود
را، ای دغل ارزشی
بر ما ندارد ، مکتب
و دينت دگر
او که فرياد
محمد و عدالت از
علی زد خنجر ظلم
و ستم، بر پيکر پاک زمين
زد
اگر روح خدا
و دينش اينست ! بسوزانم
خدا را جرمم اينست
محارب با
خدايم ، مفسدم
من؟ بريز می
بر مزارم، فاسدم
من
بس است، ظلم
عرب برخاندانم رها
بايد کنم ، من دودمانم
عرب را در
بيابان جايگاه
است و دينش
را همانجا پايگاه
است
چه من را،
به ملخهای بيابان منم
فرزند آن آهنگر
کاوه به
ايران
تو را الله
ميگفتی گمان است بدان
الله تو، ننگ جهان
است
اگر دين خدا
و حکمش اينست خداوندی
بسا ننگ بر زمين
است
به زانو من
نشينم، سجده بر
قرآن خدايی را
کنم من، دم به دم
کتمان
نگه بر آسمان
فرياد برآرم خدايا
من تو را باور ندارم
تو ای پروردگارا
شوکتت کو ؟ جلال
و قدرت و پس حکمتت
کو ؟
بشايد شوکتت
حرفی تهی بود و عظم
و قدرتت طبلی تهی
بود
خدايا حکمتت
را بس تعجب خدايا
شوکتت را بس تردّد
اگر قادر
به قدرت ، تو نی
هستی بگويم،
تا بدانم پس چه هستی
به غير از
آن، خدايی را رها
کن
برو، در خلوت
خويش و صفا کن
بهشتت را
به تو ارزانه دارم برو
با هوريان خود،
صفا کن
اگر اينست،
تزوير خدايی خدايی را
نباشد پايگاهی
چرا دين خدا
تزوير دارد ؟! چرا
آزادگی تکبير دارد؟!
اگر هستی
چرا خاموش نشستی
؟ چرا
با من، خدا پيمان
شکستی؟
مگر خوابی،
مگر خوابی، خدايا
؟ نبينی
تو همه اين درد
و زجرها؟
شنو باش هق
هق گريه، خدايا اگر،
خواهی ستاييم حکمتت
را
تويی داور
، ببين حکم خطايان اگر
هستی ، فنا کن ناروايان
سکوت تو،
برايم زجرو درد
است
وجود تو،
به شايد ، سنگ صبر
است
نتيجه بر
من نادان چنين
است خدای تازيان،
ننگ زمين
است
خدايم
ايزد است ، دينم
اهورا نه اين
دين عرب، هست لايق
ما
خدايا
گر که هستی و تو
هستی فنا کن ظلمت
و ظالم پرستی
سخن
از مرد آزاده چنين
است اميد پارسيان
ايران زمين است
اگر
دين خدا دين رهاييست به
خلقش، اينچنين ظلمها روا
نيست
خدايا
پس به تا کی اينقدر
ظلم ؟ بکن بر ملّت
پاکت، ترّحم
کجايست
پس همه حرف و کلامت کجايست
آنهمه لطف و مرامت
بخيز
ای داريوش ، زرتشت
فدا شد به جای دين
تو ، ظلمت به پا
شد
تو
ای زرتشت ايرانی
کجايی؟ بکن ايزد،
به ايران هم نگاهی
بيا
اکنون، فنا کن
دشمنان را بياور
عدل خود را، بر
فر ما
سرا
پا من بگوشم، ای
اهورا به فرمانت بکوشم،
ای اهورا
پيامت
را شنيدم من سراپا به
نيکی تن گزيدم
من به يکجا
تو
را پندار نيک بودت
گواهی به گفتار
و به کردار نکو،
دادی گواهی
بيا
آتش فشان، خشمت
برون ريز زمام دزد
و ظالم را، برون
ريز
تو
ای راستين خدای
آفرينش تو ای مزدای
پاک ، قلب پر از
عشق
هر
قدم ، هر گاه و هر
جا ميروم ياد تو، با
من بماند در سرم سروده: عبدالرضا
حيدری