ميگذشت
از گذرِ ما،
زنی زيبا روی
چون
بديدم تنِ
تناز، نمودم هايی
هويی
شب
وُ روز خواب
نداشتم زِ بتِ
روی خوشش
شعله
آتشِ عشقش،
بگرفت آغوشم
خود
به بالينِ پر
از نازِ زَنَک
ميديدم
وَ
به عشق وُ
نَمَکش، من به
خودم پيچيدم
او
گذر کرد فقط،
اندک رمغی از
رهِ ما
گُر گرفت
از هوسش، بال
وُ پر وُ
مسلکِ ما
همه
جا را،
بدنبالِ
زَنَک پرسيدم
همچو
ديوانه
بدنبالِ او
گرديدم
لحظه
ای آمد وُ
رفت، وَ کنون
او کجاست
که
زِ احوالِ
زَنَک، از همه
کس پرسيدم
او
نَه انسان، به
گمانم که همان
حوری بود
که به
قرآنِ خدا، از
فَرَحش تفسير
است
از
برای زنِ
حوری، به اين
زيبايی
من
عجولِ سفرم،
به بهشت واهی
از
هوس بر زنِ
حوری، چقدر
مخشوشم
کُشتنِ
خلق کنم از
برِ او، من چِقَدَر
باهوشم
.....
مردِ عاشق به
هوای هوسِ
عشقِ زَنَک
بَر
گرفت دشنه وُ
شمشير وُ بکشت
اهلِ فلک
او
به عشقِ زنِ
حوری، بکشت
مخلوق را
تا
شود راهی،
درگاهِ خدا
روزِ
مرگش چو بيامد
به سراغِ او
نيز
چه
تأسف که
نبودش، زنِ
حوری تجويز
همه
اش، خواب وُ
خيال بود وُ
بس
جانِ
خود را بنمود،
او عبث
او
بِمرد وُ
بپوسيد و برفت
لعنتِ
خلقِ خدا،
راهیِ راهش
بِنشست
پيرِ
دانايی معما
بشکافت:
آنکه
در خواب وُ
خيال، سر
بِبَرَد
آنکه
از بهر زنی،
مست شود
آنکه،
بی آنکه بداند
که کجاست
يا
که از بهرِ چه
چيز در دنياست
آنکه
اينگونه
توجيه کند
کُشتن را
آنکه
نادان
گُذَرَد از
دنيا
چون
حماريست که
مغزی ندارد
همراه
بارکِش
وُ ترکه
خوران،
ميگذرد از
دنيا
بس
کنيد از باور
اهريمنان
بس
کنيد از باورِ
دينِ مغان
نه
بهشت وُ نه
زنی در کارست
نه
خدا، عاملِ
اين کُشتارست
اينهمه،
اسبابِ شيخِ
ظالم است
چون
دروغِ او، به
کارش لازمست
گر
به عشقِ حوریِ
زيبا رَويم
همسرِ
خود در جهان،
تنها نهيم
همسرِ
ما، حوریِ شيخ
در جهان خواهد
شَوَد
بهره
از زنهای ما،
خواهد بَرَد
بهتر
آنست که
انديشه کنيم،
پايان را
تا
که اسبابِ
شهوت، نشود
همسرِ ما
سروده
از عبدالرضا
حيدری