دخت
گمنام
سوگواران،
آن سيه پوش، بر مزار بنشسته است
با لبان پاک خويش، آن مزار بوسيده است
آن سيه
پوش، در غمش ژوليده است
اشک خود را بر مزار پاشيده است
آه و ناله
در هوا پيچيده است
در بر اين قبر کهنه، چه کسی خوابيده است
دخت کی،
در اين مزار، در خون خود غلتيده است
پيکر پاکش، ز ظلم جاهليت، اينچنين پوسيده است
او همان
گمنام سرباز دلير ميهن است
از نواده های رستم، يا کاوه آهنگر است
عشق ميهن،
او به اين جايش کشاند
ظلم تازی او به محرابش کشاند
ياد او
را، جاودان بايد ستود
ملت آزاده را، آزاد نمود
خفته است،
شايد که صبرش بسيار وايی
بر روباه مکّار ديار
در بر خاک وطن، دخت وطن خوابيده است در محيط قبر، ندايی بس عظيم
پيچيده است
پس کو،
همه هرمت و حق زنان
اين است همه عدل شما ديو صفتان
فرياد بر
آريد، شما ای مردان غيرت به سر آريد، شما
ای مردان
من همان
دخت وطن
آن شير زن ، در بند کنون
من زن
ايرانی زنجير به دست
من، که مشت ابلهان بر پيکر و
جانم نشست
من که
سنگسار ميشوم از بهر ملای عرب
من که شلاق عرب، بر پيکر و جانم نشست
من ندانم،
اين جنون دينی از آن که هست
من نپندارم، اهورا، اينچنين فرموده است
عبدالرضا
حيدری