زندگی
از برای عشق بدنيا آمدم در فنای عشق ز دنيا ميروم
از بهای عمر خود من واقفم از جلالت هم، خدايا واقفم
از تولد، من بدانستم چنين روزگاری ميرويم از اين زمين
ای خدا
جانم بدادی، تا بگيری آن ز من چون توی نيکو، چنين ديدی
که به باشد به من
من وصيت ميکنم بر خانه و بر اهل خويش من سفارش بر همه خلق جهان دارم چنين
اشک ريزان را نخواهم، روزگاری که دگر
من نيستم
جشنها بر پا کنيد، روزی که جانم رفت ز
تن
جشن و شادی، من بخواهم بر مزار چون که پرواز به عرش است، مردن
عاشق دلان
می گساران، می بنوشيد از برای حّی بنوشيد
زندگی را شاد گيريد از مشامش ياد گيريد
مردن ما، رفتن پيش خداست ترس از رفتن به
درگاه خدا، بسيار خطاست
او که ترسان است ز روز مرگ خويش او بداند بهتر از ما
نامه اعمال خويش
اعتقاد بر پست و رذل کردن خطاست مسلک و کيش را، به دست ظالمان
دادن جفاست
پست را حرمت به پيمانش نيست نه به دين و نه به آيين و نه کيش
دانش پست، بجز رذلی نيست از برايش نبود مسلک و کيش
مهربانی ز برايش هيچ است عشق به ميهن يا به دينش، پوچ
است
او، اسارت به سر ملت را لطف يزدان
بنگارد تعبير
عمر خود را به فنا سوق دهد چو، نداند
بکند او تدبير
بی تفاوت به همه درد عموم می چرد بر در و
ديوار زموم
ميگماند که همه نادانند عقل کل، اوست و
بس، در کانون
پس چه باکش که زجر عصيان کرد او کلامش نبود چيز دگر، جز تکبير
علم و دانش، ز برايش ترس است پس نباشد، سر بی مخ او را
تقصير
ز برايش خود او هست فقط ارزش و حکمت و آن
پيشه حق
کهنه پاره حيض زن خود بر سرش پيچد و فرياد زند
باز تکبير
سر و رويش پر ز پشم و پر و کلک بشمارد مهر تسبيح مصباح خويش
به لبان زمزمه دارد هردم چه ستايش بکند، جز تن رعنای
خويش
پستی از اوست و چون پست به ما حاکم
گشت
گر کند، آن بز گر، گله اصحاب خويش
پس بياييد، بزان را رها گردانيم که ندانسته شدند طعمه گرگان
پير