می بريز،
مستم بکن، طاقت
ندارم طاقت من
اينهمه ظلمت ندارم
مستی من،
شاديم نی، بلکه
درد است درد را
تسکين دهم در حال
مستی
ساقيا، می
را فراوان آورم تا
بماند حال مستی
در سرم
درد مخلوق
خدا را، من ندارم
طاقتش مستی از
آن برگزيدم، تا
نبينم حالتش
مست ميخواهم
بمانم، تا به بدرود
حيات يا به غير
از آن، نبينم درد
مردم در حيات
گل بسوخت
با شعله شمع خدا پس
چه بايد کرد، با
پروانه گلزارها
بر چه گل بايد
نشينند اين همه
پروانه ها گر که
گل پژمرده شد يا
بسوخت در شعله
ها
آنقدر، شمع
و گل و پروانه ديدم
در مضاح آخرش ديدم،
چگونه عشق عاشق
شد تباه
باد و سرمای
زمستان را ببين موج
دريای خروشان را
ببين
برگ ريزان
درختان را ببين اين
همه، برف و بوران
را ببين
مستيم از
بهر آنست، تا گذر
از آن کنم چون بهارت
هم خدايا، شد زمستان
بری
قله لخت دماوند
خدا سر هوا
کرد تا نبيند بنده
ها
گر که آن کوه
عظيم و باستان درد را طاقت
ندارد بر زمين
و بر زمان
پس من اندک
چگونه قادرم اينهمه
درد را بگيرم بر
سرم؟!
مست ميخواهم
بمانم، ای خدای
آسمان تا که بايد،
من بری روزی کنارت
بی گمان