ميهنم،

 

مرا بطلب؛  تو را گم کردم، ولی نه فراموش؛  آرزو دارم تو را باز يابم؛  بر زخمهايت مرهم نهم؛  تو را نوازش کنم و تا آخرين لحظه های عمر، در آغوش تو باشم و زمانيکه مرگ بسراغم می آيد، در راه تو جان عطا کنم و در خاکِ پاکِ تو بيارامم.

درد آنچنان وجودم را فراگرفته و دلتنگی آنچنان مرا ميرنجاند، که مرگ را در آغوش تو، بر زندگی در غربت، به جان و دل خريدارم.

در اين چند سطر، به هيچ وجه سياسی سخن نميگويم، بلکه سعی در بيان احساساتِ درونی و عاطفیِ خود دارم.

تابستانها روی بام ميخوابيديم و صدای کبوترها و گنجشکانی را که در سحرگاهان تابستان مرا از خواب بيدار ميکردند، به ياد می آورم؛  کوچه و خيابانهای شهر و صدای دوچرخه سوارِ نان فروشِ محل و فرياد دوره گردان دست فروش که سبزی يا بستنی ميفروختند؛   دلم برای فرياد آب حوضی و يا لحاف دوزی و يا نفت فروش محل تنگ شده.

شبهای تهران، و گردو فروشان، آلو فروشان، زالزالک، چاقاله بادوم، فالوده، آلاسکا، بلال فروشی و ..... را به ياد می آورم.

در آنزمان حتی در صف ايستادن هم صفايی داشت: در صف نانوايی برای خريدن نان تازه، تافتون، بربری، سنگک، لواش، .... .

خاطره های زيبای مناظر، جاده های پيچ در پيچ و سرسبز شمال، ساحل دريای خزر، تجريش، دربند،... و هر گوشه از آن سرزمين زيبا را، هنوز با تقدس کامل در خود حفظ کرده و خواهم کرد.

زمستان صدای برف پارو کنها لذتی ديگر به زندگی ميداد.

خودخواه نيستم و نميگويم که اين احساسِ خصوصی من است، بلکه ميدانم که تک تکِ ايرانيانِ دلتنگ، چنين خاطراتی را از دوران زيبای گذشته در دلهای خود داشته و حفظ ميکنند.

و امروز نکبت و نفرت جای همه چيز را در ميهن گرفته و آرام نخواهم داشت تا دوباره آزادی ميهن را نبينم.

 

در پايان، نامی نمينويسم، چون اين احساس و درد همگی ماست و فقط مختص به من نميباشد.