موضوع:
بس است!!!
تاريخ:
30.06.2004
پيوست:
ندارد
گرانمايه
هم ميهنانم، سرورانم،
استادانم
نفسم
تنگ شده و کم کم
قدرت فرياد زدن
برای ايران را
از دست ميدهم؛
ذهنم،
کُند شده و کم کم
خاطرات و لحظه
های شيرين دوران
پر افتخار ميهن
را از ياد ميبرم؛
برای
رهايی از رودر
وايسی و ملاحظه
و شرم حضور، جامی
از شراب نوشيدم
و دريافتم که گيجی
حاصل از شراب،
به مراتب کمتر
از گيجی صحنه سياست
و سياست بازی خيمه
شب بازان سياسی
ميباشد؛
به دوران
کودکی و داستانهای
آنزمان بازگشتم
و از خود سئوال
کردم، کجاست چراغ
جادويی علاالدين،
تا روح درون آنرا
آزاد کنم و سه آرزوی
خود را که اولی:
سقوط حکومت اسلامی،
دومی: استقرار
آزادی و سومی: بازگشت
و رسيدن به تمدن
بزرگ است را از
او بخواهم؛
از خود
ميپرسم برای چه
چيز خود را علاف
کرده ايم و چندين
بار به سرم زد که
استعفا بدهم و
يا بهتر است بگويم،
از فعاليتهای سياسی
کناره بگيرم، ولی
دوباره خود، گوشِ
خود را کشيدم و
به خود اخطار کردم:
مگر ميشود از ميهن
پرستی و عشق به
ملت، استعفا داد،
مگر ميشود آن سرزمين
را فراموش کرد
و برای رهاييش
کاری نکرد، و باز
خود را تشويق برای
فعاليت در اولويت
ملی، يعنی وطن
کردم؛
ميخواهم
فرياد اعتراض و
گلايه و آه و ناله
خود را به همگی،
از شاه و يا شاهزاده
گرفته، تا ديگر
سياستمداران و
حتی بر خودم، به
آسمان رسانم؛
ميخواهم
اين ديوار پوسيده
ای را که اطرافمان
را، انديشه هايمان
را، ذهنياتمان
را و .... ، احاطه کرده
، فرو ريزم؛
چرا در
سرزمين سپيد ايران،
بجای گُلهای رنگارنگ،
خارهای سياه ميرويد؟!!!
؛
چرا کِشتی
پيشرفت و تمدن،
در منجلاب اسلامی
غرق شد؟!!!! ؛
چرا همه
اشک تمساح ريخته
و به دروغ تظاهر
به ميهن دوستی
ميکنند؟!!!! ؛
چرا تاريکی
شب، به روز روشن
مبدل نميگردد؟!!! ؛
چرا رضا
شاه دوم، نوه رضا
شاه بزرگ، خموش
است و گامی عملی
برای در کنار يکديگر
قرار گرفتن، جلو
نميگذارد؟!!!! ( و چرا
به اين سخن من،
که در اصل، درد
همگی ماست، اعتراض
خواهيد کرد و از
همه سو بايد انتظار
حمله و اعتراض
شما را داشته باشم) ؛
چرا بايد
از عشق تباه شده
و در غم غربت نشينی
بميرم؟
چرا و
تا کی بايد صورت
خود را با سيلی
سرخ کنيم و خنجرهای
از پشت وارد آمده
را تحمل کنيم؟!!!! ؛
چرا و
تا کی بايد در مقابل
حمله های ناجوانمردانه
ميراث خواران و
استخوان خواران
مصدقی و کمونيستها،
رعايت احترام کنيم
و لبخند زنان،
ادب برگزينم و
سکوت کنم؟!!!! ؛
چرا و
تا کی بايد اسير
خريّت بمانم؟!!!! ؛
روزيکه
شاه رفت، خدا نيز
ما را بدون اينکه
بدرود بگويد، همچون
گم شدگانی در تاريکی
شب رها کرد و همه
چيز يکباره در
دنيا عوض شد، و
چقدر سختمان است.
امروز
که اين چند سطر
را مينويسم، 25 سال
از قهر خدا و رفتن
شاه ميگذرد؛ 25 سال را با
خاطره آن دوران
شيرين و عشق به
او سپری کردم.
قبل از
اينها، فکر ميکردم
که عاشق بودن،
شيرين است، ولی
تجربه تلخ اين
25 ساله، نشانم داد
که عشق، زمانيکه
معشوق( ميهن) در
بند و در زجر است،
نميتواند زيبا
و شيرين باشد ؛
عشق، زمانيکه
ديگر معشوق در
بين ما نيست، پر
از درد است.
ولی ديگر
متأسف نيستم که
او رفت و ما را تنها
گذاشت، چراکه ما
لياقت او را نداشتيم
و او نيز به تنهايی
و با ما بی لياقتان
نميتوانست ديگر
کاری بکند، و ايرانمان
نميتوانست فقط
با يک گُل، گلستان
شود و آن است که
همان تک گُل نيز
پژمرده و پرپر
شد.
ببخشيد
مرا اگر شما را
رنجاندم، حتماً
اشتباه از من است
و دليل اين نوشتار
گستاخانه، شايد
جام شرابی است
که نوشيده ام؛ ولی ميگويند،
حرف حقيقت را يا
از کودک و يا از
مستان و يا از ديوانه
بشنو، و آری، من
ديوانه وطنم.
عبدالرضا
حيدری