داستان جمهوری اسلامی و انتخابات
در
زمانهای دور، که بيش از 25 سال از آن ميگذرد، روستايی، کدخدايی داشت.
مردم آن
روستا در آرامش کامل زندگی ميکردند و اگر مشکلی پيش ميامد، برای حل دوستانه آن،
نزد پير روستا( کدخدا) ميرفتند و از راهنمايی او پند گرفته و مشکلات خود را حل
ميکردند.
در آن
منطقه رودخانه ای بود که در يک سوی آن، اين روستا( که نام آن شاه آباد بود) و در
سوی ديگرش، مرتع و چراگاه حيوانات و گله های روستاييان بود.
بر روی
اين رودخانه پلی بود که مردم حيوانات خود را هر روز از پل عبور داده، تا به مرتع
ببرند و همه چيز به خوبی ميگذشت.
روزی شيخ
طمعکار اين ده، برای کسب قدرت و مقام و پول، با دروغ پردازی مردم را تحريک به قيام
کرد.
شيخ کذاب
ميگفت: کدخدا شما را گول ميزند و بايد برای هر روستايی يک پل بر روی رودخانه بزند
تا هرکس پل خود را داشته باشد و راحت تر حيواناتش را به چراگاه ببرد.
مردم
روستا نيز طمع کرده و فريب خوردند و به عشق اينکه هر کدام پلی از آن خود را خواهند
داشت، انقلاب کرده و کدخدای بيگناه و بدبخت را که جز خدمت کاری نکرده بود، با نظارت
مستقيم شيخ مسلمان، با زجر و شکنجه کشتند.
شيخ بعد
از اينکه قدرت کامل روستا را بدست گرفت، برای به اصطلاح امور اداری و اجرايی
روستا، يکی از مزدوران خود را به عنوان معتمد و نماينده روستا، مطرح کرد و مردم به
اعتبار قولهای دروغين شيخ، به اين شخص رأی دادند.
مدتی بعد
از انتخابات، نه تنها که پلی جديد ساخته نشد، بلکه معتمد و رئيس جديد روستا، بنام
دين و مذهب، دستوری بنام قانون اسلامی را به مردم تحميل کرد.
دستور
اسلامی اينچنين بود: بسمه تعالی، از
فردا هر کسی که ميخواهد از پل بگذرد و حيواناتش را به مرتع ببرد، بايد هر روز مبلغ
100 تومان پرداخته و همچنين در مقابل او سجده کرده و پای او را نيز ببوسد، تا حق
عبور از پل را داشته باشد.
مردم
ناراضی و خشمگين، تصميم گرفتند که از پل عبور نکنند. بعد از چند روزی، حيوانات از گرسنگی شروع به مردن
کردند؛ مردم ديدند که برای
نجات حيواناتشان از گرسنگی و رفتن به مرتع، راهی ندارند، جز اينکه شرايط جديد شيخ
و نماينده مسلمان ده را، که خود همين مردم بدبخت گول خورده و به او رأی داده
بودند، بپذيرند.
روستاييان
در آغاز با نارضايتی در صف می ايستادند و 100 تومان ميدادند و سجده کرده و پای
رئيس جديد را نيز ميبوسيدند، تا حيوانات را به مرتع ببرند.
بعد از
گذشت زمان، کم کم عادت کردند و اينکار اجباری بخشی از زندگی آنان شده بود.
سالها
گذشت و زمان انتخابات دوباره رسيد.
شيخ کذاب
برای جلب آراء دوباره مردم و فريب مجدد آنان و انتخاب مجدد يکی از مزدورانش، نقشه
ای جديد ريخت و روستاييان را در مسجد جمع کرده و گفت: اگر رأی بدهيد، قانون را تغيير خواهيم داد و ديگر نياز نيست،
پای کسی را ببوسيد و فقط همان 100 تومان و سجده کردن، برای گذر از پل، اکتفا
ميکند.
مردم،
خوشحال از اينکه ديگر پای کسی را نخواهند بوسيد، به جشن و شادی پرداختند و دوباره
به پای صندوقهای رأی رفتند.
آيا اين
مردم نادان و بينوا، فراموش کرده اند، که در زمان کدخدای، خدا بيامرز، اين پل را
به راحتی و بدون هيچ شرط و شروطی گذر ميکردند؟!!!!!!
اينست،
حکايت جمهوری اسلامی و فريبکاری شيوخ، در امور مملکتی و انتخابات اسلامی.
جبهه نجات jebheie
nejat
دکتر عبدالرضا حيدری Abdolreza Heidari