بسيار مهم
هم
ميهنان درد دلی دارم، که بايد آنرا بازگو کنم.
سوگند به
خاک پاک و مقدس ميهنم ايران، آنچه را ميگويم، چيزی نيست بجز حقيقت، و پوزش بسيار
دارم، از اينکه نميتوانم نام خود را عنوان کنم، البته نه بدليل اينکه ميترسم،
چراکه جان من در راه ميهن ارزشی ندارد و با افتخار آنرا اعطا ميکنم، بلکه ترس من،
برای پدر و مادر پيرم است، که همچون ساير هموطنان، در زندان بزرگ ايران اسيرند. (
البته اگر نام خود را عنوان کنم، شايد برای بسياری، آشنا باشد، چراکه در راه آزادی
ميهن، سالهاست که فعالانه ميکوشم، ولی عذر مرا بپذيريد، که در پايان اين درد دل
نامه، اسمی نباشد)
من، فرزند
يک افسر شاهنشاهی هستم. پدرم افتخار
بزرگ، سرباز بودن در نظام شاهنشاهی را داشت و رئيس پليس (شهربانی) چند شهر در
ايران بود.
خانواده
ای بوديم که با پاکی و متانت تمام، زندگی ميکرديم.
انقلاب
1357 را، هيچگاه از ياد نخواهم برد.
در اواخر
بهمن ماه، بعد از سقوط حکومت شاهنشاهی، پدرم برای حفظ جانش، عازم تهران شد و خود
را پنهان کرد و بعد از چند روزی، ما هم پنهانی به تهران آمديم. در اين مدت چند روز، روز و شب، ملاقاتهای
بسيار و تحديد و توهين آميزی، از سوی به اصطلاح انقلابيون را داشتيم، که دنبال
پدرم ميگشتند و فقط خدا ميداند چه بر ما گذشت.
با ترس و
لرز به تهران رسيديم وهمگی خانواده(و پدرم) مدتی را در وحشت کامل گذرا کرديم.
من که در
آنزمان دانش آموز دوران دبيرستانی بودم، حتی ميترسيدم که به مدرسه بروم، و احساس
ميکرديم که هميشه کسی در تعقيب ماست.
در
آنزمان، بحثهای سياسی در مدارس داغ بود؛ گاهی اوقات که هم کلاسيها و يا معلمان، در
مورد خانواده سئوال ميکردند، ميگفتم که سالهای پيش پدرم در تصادف رانندگی کشته شد.
مدتی را
با ترس گذرانديم، تا اينکه يکروز ديديم که عکس پدرم را در تلويزيون نشان دادند، تا
اگر کسی از او خبر دارد، گزارش دهد؛
چه روزهای سخت و بدی بود؛
ديگر حتی ميترسيديم از خانه بيرون برويم.
بعد از
گذشت مدتی، پدرم تصميم گرفت که خود را معرفی کرده و تحويل دهد و ميگفت که مرگ بهتر
از اين زندگی خفت بار است.
همگی
خانواده و بسياری از اقوام، با تصميم او مخالفت کرديم، پدرم در پاسخ ميگفت: من نه
کسی را کشته ام، نه دستور کشتن کسی را داده ام، و نه دستوری برای کشتن کسی به من
داده شده است.
متأسفانه،
شور و هيجان و آتش انقلاب، در آنزمان، گريبان بعضی از خويشاوندان ما را نيز گرفته
بود و خطر لو رفتن از سوی آنان و دستگيری تحقير آميز پدرم، نيز ما را تحديد ميکرد.
عمه و پسر
عمه هايم، از اين گروه بودند( آری، درست فهميديد، عمه ام، يعنی خواهر پدرم ) و
ميگفتند، بله بايد بروی و حساب پس دهی.
به هر
حال، پدرم، تصميم نهايی را گرفته بود و هيچ چيز نتوانست بازدارنده او باشد.
پدرم
تصميم گرفت که مستقيماً به آن شهر برود و خود را معرفی کند، چراکه ميگفت اگر خود
را در تهران تحويل دهم و من را به آنجا بفرستند، ميگويند که مرا دستگير کرده اند.
خواندن
اين مطالب شايد آسان باشد و شايد با نوشتن لغات بر صفحه ای کاغذ، نتوانم آنچه را
بر ما گذشت و احساس خود را بيان کنم.
روزی که
قرار بود، فردايش پدرم عازم آن شهر گردد، در خانه، گويا کسی مرده بود، همه عزادار
بودند و همه گريه ميکردند.
تنی چند
از خويشاوندان نيز که قرار بود، همراه با پدرم بروند، حضور داشتند.
آنشب را
هيچوقت فراموش نميکنم؛ زوزه مرگ،
فضای خانه را دربر گرفته بود.
پدرم گفت،
برويد و بخوابيد؛ مگر کسی خوابش
ميبرد، ولی برای اينکه گريه ما، دلهرگی او را بيشتر نکند، بزور خود را به بستر
خواب کشانيديم؛ آرزو ميکردم و از
خدا ميخواستم که ای کاش اين بستر مرگم باشد و فردا را نبينم.
تا صبح
گريستم و لحظه ای نخوابيدم.
حدود ساعت
5 صبح بود، که پدرم آماده رفتن به سلاخ خانه ميشد.
من، جرأت
از تخت بيرون آمدن را نداشتم؛ در اين زمان، در اطاق آهسته باز شد؛ من خواب نبودم، ولی خود را عمداً به خواب
زدم، چون جرأت نگاه کردن به روی پدرم را نداشتم؛ تمام بدنم ميلرزيد، گريه را بزور در خودم خفه ميکردم، تا مبادا
متوجه شود که من بيدارم.
او نزديک
من آمد و چند بار، آرام آرام، صورت منرا بوسيد؛ نميدانم آيا متوجه شد که من بيدارم
يا نه؛
تمام بدنم
ميلرزيد؛ بوسه های او، تمام صورتم را خيس کرد؛ اشکهای او بودند؛ او نيز آرام و بيصدا گريه ميکرد و با
صدای لرزان و گرفته و بسيار آرام، در گوش من، اينچنين زمزمه کرد: " پسرم، پسر بزرگم،
مواظب مادر و برادر و خواهرت باش، ازين به بعد، مرد خونه فقط تو هستی و بدون که
بابا خيلی دوستت داره "
اين لحظه
ها، بر من همچون عمری گذشت و هر لحظه فکر ميکردم که ديگر نميتوانم، بغض و گريه را
در خود نگه داشته و منفجر خواهم شد؛
آرزو ميکردم که زمين دهن باز کند و مرا ببلعد.
او آرام
از اطاق بيرون رفت؛ مادرم ضجه و
فرياد ميکشيد و سعی ميکرد، صدای خود را خفه کند تا مبادا همسايه ها بشنوند.
من صدای
ناله و گريه مادر و ديگران را ميشنيدم، ولی جرأت بيرون رفتن از اطاق را نداشتم،
گويی فلج شده بودم. به خاک ايران
سوگند، که هم اکنون بعد از 25 سال، که آن خاطرات را به ياد مياورم و لغاتی چند را
در اينباره مينويسم، اشک را کنترل ندارم و گريه ميکنم.
پدرم را
به قتلگاه ميبردند. به حياط
منزل رفتند( با تنی چند از اقوام) و سوار ماشين شدند؛ همينکه صدای موتور ماشين را شنيدم،
گريه کنان به پشت پنجره دويدم و از لابلای پرده، طوری که مرا نبيند، او را نگاه
ميکردم و ميگريستم. ماشين از حياط
خارج شد و در بسته شد؛ بدرون حياط دويدم و از لای در، ماشينی را که دور ميشد، نگاه
کردم و ميگريستم.
طاقت
نياوردم؛ بعد از ظهر همان روز، عازم آن شهر شدم؛ در تمام مسير، همچون معتادی، سست
و بيحال بودم و قلبم آنچنان مي تپيد، گويی که ميخواست از سينه بيرون آيد؛ نيمی از شب گذشته بود که به آنجا رسيدم؛
پدرم خود را تحويل داده بود. نميدانستم کجا بروم تا شب را صبح کنم و از
ترس پاسدارها که در تمام شهر، پر بودند، ميترسيدم در خيابانها بگردم؛ شب را در
خرابه ای که نزديک منزل سابقمان بود، سر کردم.
همين که
هوا روشن شد، جلوی کميته و يا محلی که يک منزل 2 طبقه مصادره ای بود و پدرم در
آنجا زندانی بود، رفته و دورادور نگاه ميکردم، مادرم و يکی از اقوامی را که با
پدرم آمده بودند را ديدم؛ کمی انرژی گرفتم و به آنها پيوستم.
نزديک ظهر
بود، که پدرم را با دستان و چشمان بسته، که پشت يک وانت پيکان ايستاده بود، از
آنجا بيرون آورده و با ماشين آرام آرام ميرفتند و او را در شهر ميگرداندند؛ از بلندگوی ماشين فرياد ميزدند که مفسد
فی الارض و محارب با خدا ( افسر فلانی)، دستگير شد( اما چرا دروغ ميگفتند؛ پدر من
دستگير نشده بود، بلکه خودش به آنجا رفته بود) و به سزای خود خواهد رسيد.
عکس
العملهای مردم متفاوت بود؛ اکثريت، از روی کنجکاوی نگاه ميکردند؛ در بعضی تقاطعها،
ماشين توقف ميکرد و مردم تجمع ميکردند؛ خيلی ميترسيديم که به پدرم حمله نکنند؛ ولی
بيشتر مردم، فقط تماشاچی بودند و البته تعداد بسيار بسيار اندکی نيز تحريک ميکردند
و فحاشی ميکردند و به سوی پدرم تف ميانداختند.
بعد از
حدود 2 ساعت، او را به زندان باز گرداندند.
در آن
زندان، بسياری افسران ديگر نيز بودند. آنان برای ديدن خانواده خود به طبقه دوّم
ميرفتند و به خانواده های خود که در خيابان بودند، دست تکان ميدادند؛ من هم هر روز
به آنجا ميرفتم و ساعتها، از دور به پدرم دست تکان ميدادم.
چند روز
بعد، از سوی امام جمعه، که رئيس کميته نيز بود، طوماری طويل از پارچه ای سفيد را
درست کردند و به خيابان آوردند و از مردم رهگذر ميخواستند که بر عليه پدرم، آنرا
امضاء کنند.
من هم،
فردای آنروز، چند ورق کاغذ بدست گرفته و با التماس به اين و آن، و دوستان و يا
همسايگان و آشنايان سابق، سعی کردم به سود پدرم، جمع آوری امضا کنم؛ بعضيها
ميگفتند که ميترسند امضا کنند، برخی با توهين و فحاشی مرا ميراندند، و برخی نيز
امضا ميکردند.
بعد از 2
يا 3 روز ، با چه مشقت و مشکلاتی، موفق شدم که، امضاهای جمع آوری شده را خدمت آقای
امام جمعه که با چند نفر ديگر در دفتر کارش در کميته بود ببرم؛ من ميگريستم و آنها
به من می خنديدند و چه متلکها بار من کردند و امضاها را پاره کرده و در سطل آشغال
ريختند و گفتند، بچه سوسول تو را چه به اين غلطها، تا نداديم بلايی به سرت
بياورند، برو گمشو. گريان، مرا از
آنجا بيرون کردند.
گاهی که
در خيابان می ايستادم و همچون ساير خانواده های زندانيان، دورادور به پدرم دست
تکان ميدادم، يک بچه حزب اللهی مسلح ميامد و با بد دهنی، ما را پراکنده ميکرد و
يکبار هم شاهد بودم که با کتک، پدرم و ديگر زندانيها را از جلوی پنجره دور کردند.
يکی از
شکنجه ها را فراموش نميکنم؛ روزی به ما گفتند که صبح خيلی زود به زندان برويم؛
وقتی به آنجا رسيديم، خانواده های
نظاميان زندانی ديگری نيز آنجا بودند.
همه ترسان
بوديم، نميدانستيم چرا در آن ساعت از صبح، ما را به آنجا خواسته بودند؛
بعد از
مدتی، به درون حياط که توسط ميله های زندان، به دو قسمت تقسيم شده بود، ما را دعوت
کردند؛
تعدادی از
نظاميان را که پدرم نيز جزو آنان بود، با چشمها و دستان بسته به حياط آوردند و در
کنار ديوار گذاشتند؛ ميله ها بين خانواده ها و زندانيان بود؛ در اين زمان حاج آقا و چندين حزب الهی
آمدند و يکی از آنان گفت: شما را دعوت کرديم تا بعد از انجام حکم اعدام، مفسدين
خود را تحويل بگيريد.
صدای شيون
و فرياد محوطه زندان را پر کرد.
نواری از
قرائت قرآن در بلندگو شروع به پخش شد؛
کلام خدا و قرآن به جای اينکه قوّت بخش باشد، احساس کلامی ترسناک و شيطانی
را به من ميداد؛ قادر به بيان احساس و جوّ و محيط آنجا نيستم و از بيان آن عاجزم.
بعضی از
افسران محکوم به اعدام، قبل از اجرای حکم، از حال ميرفتند، بعضی ديگر به خود ادرار
کردند و همگی منتظر مرگ بودند؛ صحنه های فجيعی بود که زبان از بيان آن قاصر است.
مادرم از
هوش رفت و او را به گوشه ای کشانديم که از آنجا ديگر نه ميشد نگاه کرد و نه
توانايی نگاه کردن را داشتم ولی صدای مردان خدا( حزب الهيها) و فرياد خانواده ها
براحتی بگوش ميرسيد.
در پايان
حکم اعدام قرائت شد و دستور تير داده شد و صدای گلوله ها در هوا پيچيد؛ مادر خود
را رها کرده و بسرعت به آنجا دويدم؛
پدرم و ساير نظاميان روی زمين افتاده بودند و تکان نميخوردند؛ بعد از لحظاتی آخوند امام جمعه و حزب
اللهيها، در حينی که ما را بيرون ميکردند، با فحاشی و مشت و لگد به جان پدرم و
ساير افسرها افتاده و فرياد ميزدند، بدبختها با گلوله مشقی و تيرباران مصنوعی
مرديد؟، شما ارتش شاه هستيد؟ بلند
شويد و به درون زندان برگرديد، هنوز وقت کشتن شما کافران نرسيده و ...... .
آری صحنه
تيرباران نمايشی بود.
دريکی از
ملاقاتهايی که خانواده يکی از افسران با اسير خود داشته بود، از او نقل قول ميکرد
که روز قبل آنها را به بيابان بيرون شهر برده اند و به هرکدام بيلی داده بودند تا
قبر خود را با دستان خود بکنند.
همراه يکی
از خويشاوندان به تهران آمديم و با چه بدبختيها به دفتر آيت الله قدوسی( دادستان
کل انقلاب اسلامی) که نسبت بسيار دور خويشاوندی داشت رسيديم؛ به او گفتيم که پدرم بيگناه است و البته
بسياری صحبتهای ديگر؛ به دست و پای او افتاديم و التماس کرديم، او به ما اينچنين
پاسخ داد، که اگر بخاطر آقای فلانی نبود، شما را اصلاً نميپذيرفتم، حال که آمده
ايد، بايد بدانيد که دو حالت دارد، يا او(پدرم) گناهکار است و مرگ حق اوست( و به
آيه ای از قرآن استناد کرد) و يا بيگناه است و در اينصورت بايد افتخار کند که
بيگناه کشته شده، چون به بهشت خواهد رفت( و دوباره چند لغت عربی به زبان آورد و به
اصطلاح به آيه ديگری از قرآن استناد کرد).
به آن شهر
بازگشتيم و به التماس و پابوس، امام جمعه در منزلش رفتيم و بعد از چقدر خواهش و
تمنّا، دل زنش به حال ما سوخت و حاج آقا را راضی کرد تا ما را بپذيرد؛
با گريه و
التماس، تقاضای ترحم برای پدر بيگناهم را کرديم؛ پاسخی را که شنيدم، مرا گيج و
تعجب زده کرد؛ او خطاب به ما، به من خيره شد و گفت: من بايد يک رئيس شهربانی را بکشم؛ آن يکی رئيس شهربانی،
بنی صدر پارتيش شد، من بايد يک رئيس شهربانی را در اين شهر بکشم و اين قرعه بنام
پدر تو افتاده.
چند روزی
گذشت، و يکباره ديديم در خيابانها، مردم تظاهرات ميکنند و شعار مرگ بر .......
ميدهند؛ آين نام برايمان خيلی آشنا
بود؛ وقتی از مردم سئوال
کرديم، که مرگ بر چه کسی ميگويند، متوجه شديم که منظور، آقای امام جمعه است.
او مبلغی
را که برای کمک به شهدا و يا مجروحين آمده بود، بالا کشيده بود؛ ما هم در ميان مردم قاطی شديم و به سوی
منزل او رفتيم؛ تا ما به آنجا
برسيم، مردم شيشه های خانه او را شکسته بودند و او نيز فرار کرده بود.
بعد از آن
جريان پدرم و ساير نظاميان را به زندانی ديگر منتقل کردند و چندی بعد که داستان آن بسيار دراز است
و يکی از دلايل آن شروع جنگ و پيشروی عراق بود، پدرم آزاد شد و به تهران بازگشتيم.
او
نميتوانست استعفا بدهد، چون به او ميگفتند، برای شاه خدمت کردی ولی برای اسلام
نميخواهی خدمت کنی.
مدتی در
يکی از پستهای کليدی – نظامی برای
جنگ و حفظ ميهن به خدمت خود ادامه داد و بعد بازنشسته شد و هم اکنون پيرمردی
افسرده و دلشکسته است که افسوس ميخورد.
من هم که
اين نامه را مينويسم، مدت 2 سال، وظيفه خود را طی دوران سربازی در حين جنگ، ادا
کردم.
پسر عمه
خمينی پرستم هم، که در آغاز به او اشاره کردم، به جرم همياری با مجاهدين، دستگير و
زندان شد؛ من چندين بار به زندان و
ملاقات او، که آرزوی مرگ پدرم را ميکرد، رفتم.
بعد از
مدتی فهميديم که امام جمعه دزد آن شهر، به مقام مهمی در تهران رسيده.
يادم
ميايد که نوجوانی چاق بودم و هر چقدر سعی کردم که رژيم غذايی بگيرم و لاغر شوم،
موفقيت آميز نبود؛ در طول آن مدتی که ميخواستند پدرم را بکشند، آنقدر لاغر شده
بودم که همه فکر ميکردند که مرض لاعلاجی گرفته ام، و البته همينطور نيز بود، اگر
کسی بخواهد پدرت را در يک مملکت بی
قانون بکشد و نوجوانش بجز نگاه کردن کاری نتواند بکند، آن مرضی لاعلاج است.
دوباره
پوزش ميخواهم، که از بيان نام خود خودداری کردم و مطمئن هستم که هم اکنون دليل
آنرا ميدانيد.
بسياری
اتفاقات و بدبختيها، در اين موضوع و جريان وجود دارد، که از بيان آنها گذشتم، تا
مطلب را خلاصه بيان کنم و ديگر اينکه چون هستند بسياری کسان ديگر، که زجرهايی
بيشتر از ما کشيده اند و عزيزان خود را از دست داده اند.
دليل اين
نوشته، اينستکه چند روزی قبل، مقاله ای 10 صفحه ای را از شخصی که خود را دکتر X معرفی ميکرد، خواندم و دلم بسيار رنجيد و ياد اين
خاطرات، دوباره در دلم زنده شد. ( مقاله در تارنمای زير ميباشد) http://members.aol.com/ahreemanx/page79.html
دکتر X، نوشته بود که:
نظاميانی که بعد از سقوط حکومت شاهنشاهی به خارج گريختند، خائنند و نيز نظاميانی
که در ايران ماندند ولی اعدام نشدند، خود فروخته اند.
بنابه
اظهارات اين شخص که خود را نيز مخالف و مبارز بر عليه رژيم اسلامی ميداند، از خود
ميپرسم آيا پدر من، خائن و خود فروخته است؟ و من که تمامی پول و زندگی و آسايش
همسر و فرزندم را از آنان گرفته و در راه مبارزه، خود را به زمين و زمان نيز مقروض
کرده ام، به اميد اينکه روزی آزادی ميهنم را ببينم و من هم ذره ای در افتخار اين
آزادی سهيم باشم، فرزند يک خائنم.
به اميد
روزی که به ايران برگردم و سجده زده و آن خاک مقدس را ببوسم و از هوای ايران،
حداقل يک نفس کشيده و بعد از آن اگر بميرم، برای من غمی نيست.
سپاسگذارم
اگر خود را در غم من شريک ميدانيد
پاينده
ايران و هويت کهن و باستانی ايران و شهريار ايران
ارسالی از
سوی جبهه نجات