593/07.01.2004
ناله ای از دل (1)
نميدانم،
آنچه بر ايران ميگذرد را، چه نامم!
قضاء و
قدر، خشم و يا لطف و خواست الهی، دانش زدايی و خرافه پرستی، و يا بی کفايتی حکومت
و نظامی که فلسفه موجوديت خود را، در پناه امدادهای غيبی ميداند!
اين پيام
برای آنانی است که با قلبهايی يخ زده ای که در سينه شان می تپد، ولی مرده
اند؛ بسياری، خود
را با آنچه هست، راضی نگه ميدارند، چون ترس از آنکه بعد از آن، چه خواهد بود
دارند؛ ترس از آنچه در پشت درهای
بسته ميگذرد، ولی هرچه باشد، از آنچه هم اکنون است، بدتر نخواهد بود.
حکومتی که
نشانه سقوط شرف، وجدان، انسانيت، محبت، لطف، عشق و ناموس است؛ آيا بدتر از اين چيزی ميتواند باشد؟!
جادوگرانی
که با افسانه گويی و روضه خوانی و هذيان پردازی، گروهی از مردم را به خواب برده
اند و سرنوشت ملتی را برای مصالح و بقای خود، فنا ميکنند.
آيا زمان
از خواب غفلت بپاخواستن و سکوت را شکستن نرسيده، تا قبل ازينکه سرمای مرگ، تن و
جان همگی اين ملت را فراگرفته و نيز آنانی را که خالصانه برای نجات ميهن ميکوشند،
به خستگی و نااميدی و نهايتاً بی تفاوتی وادارد و رهايی از چنگال فقر و حقارت حاکم
بر ايران را، به بی راهه برده و غير ممکن کند.
گريه
ميکنم برای آنانی که جان باختند و به حال آنانکه به ظاهر زنده اند، ولی پوچی و
باطلی زندگيشان، همچون مرگ است.
بسياری
شايد، بعد از به نتيجه نرسيدن حرکتی، نااميد شويم، ولی هر پايان، نشانه شروعی ديگر
است و هر شروعی، سختيها و پستی و بلنديهای خود را دارد.
ملتی که
در طول تاريخش، درپی بسياری تجاوزها و بی عدالتيهای داخلی و خارجی( چنگيزها،
اسکندرها، تازيها، روسها، انگليسها و .... )، رستمها و کاوه آهنگرها و آرش
کمانگيرها از او برخواستند و ارزشهای تحت تجاوز را به ملت بازگرداندند، چرا هم
اکنون در سکوت بسر ميبرد؟!
در بسياری
از نقاط ميهنمان، کودکی در فقر، از سرما و گرسنگی ميميرد و درگوشه ای ديگر از
جهان، نطفه ای جان ميگيرد و خود را برای در آغوش گرم خانواده آمدن، آماده ميسازد.
ارجمندان،
به ازای هر روز که از استقرار حکومت ننگين غاصبان ميگذرد، فاصله زمانی، مکانی،
فرهنگی، تاريخی، زبانی و .... ، با هويت ملی ميهنمان، بيشتر ميشود و ادامه اين
حالت، در بسياری موارد و مواقع، فراموشی از آنچه هويت اصلی ما ايرانيان است، را به
همراه آورده و همچنين باعث خوی گرفتن با سنتهای تحميلی ميشود.
اگر ما
انسانها، زود باور و خرافه پرست و ساده لوح نبوديم و دروغهای غيبی خمينی و نوکرانش
را باور نميکرديم، هم اکنون ميهنمان در دست مستبدين واپسگرای مذهبی، غرق آلود خون
نبود و هيچکس نميتوانست، قلبها و جرأت مردم را به خاک بسپارد.
قسم به
ايران، که با اتحاد و يکپارچگی ميان آنان که عشق به ميهن دارند و با اجتناب و دوری
از آنانيکه انسانهايی بدون مسئوليت ولی با مأموريت هستند و همچون گله های بدون
چوپان و گوسفندان بدون شبان(بی وطنان جهان وطن) به اين سو و آنسو ميروند، ميتوانيم
ايرانمان را آزاد کنيم و اين حکومت غير مشروع و بی هويت را به زباله دان تاريخ
بيندازيم.
پاينده
باد ميهن
جبهه
نجات دکتر عبدالرضا
حيدری
AR.
HEIDARI